خبرت هست كه ديگر خبر از خويشم نيست؟   

فردا چهارشنبه است؛ بر فراز كدام ابر فوتبال بازی كنيم؟ اين‌بار حتما گل می‌زنم؛ مرده شدم بس‌كه گل زدي!

                               

 ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

امان بده برادر؛ امان بده؛ امان بده تا سلام كنم. گريه امانت را ربوده؟ هق‌هق قرار از تو گرفته؟ غربت دستت را کوتاه کرده و دلت را نه؟ فاصله جگرت را سوزانده؟ نفست گرفته؟ يادت می‌آيد می‌گفتی اگر يك مو از سر اين بچه‌ها كم شود، می‌ميرم؟

گفتی ما چه می‌كشيم؟ ما هيچ؛ ما تيتر می‌زنيم: مراسم تشييع پيكر حسن قريب در حال برگزاری است، مراسم تشييع پيكر اسماعيل عمرانی برگزار شد، قوی پرسوخته‌ی ايسنا در خاك نكا آرام گرفت،... همين بس است برای آن‌كه بدانی چه می‌كشيم.

- راستی چه كسی از نامزد حسن دل‌جويی می‌كند؟ -

- اصلا كسی به فكرش رسيد كه آرزوهايش را از روی زمين جمع كند؟ -

گفتی ما چه كرديم؟ ما همه‌كار كرديم؛ خيالت راحت؛ همه‌ی حق رفاقت را به‌جا آورديم؛ مثل اسب دويديم، التماس كرديم، فرياد زديم، از روی ديوار بيمارستان پريديم، در زنده‌ها به‌دنبالش گشتيم، در مرده‌ها جست‌وجو كرديم؛ ولی آخر سر هم هيچ غلطی نتوانستيم بكنيم. بين آن‌همه تاول سوخته نتوانستيم هيكل هم‌بازی چهارشنبه‌هايمان را كه هميشه لخت بازی می‌كرد، بيابيم. ديگر مويی نمانده بود كه تن پرمويش را بشناسيم. از كجا معلوم بود كه اين دست سوخته دست امين اوست؛ يا نه، از كجا معلوم بود كه ... نگاهی نمانده بود كه به‌دنبال نوع نجيبش بگرديم، دل و روده‌اش را هم كه نمی‌شناختيم. خلاصه هيچ غلطی نتوانستيم بكنيم؛ جز گريه كردن. ما رفاقت نكرديم كه! اگر رفيق بوديم، آن دو دقيقه‌ی آخر، دستانش را در دستان ما گره می‌كرد؛ ما رفيق نبوديم كه؛ اگر رفيق بوديم، از زمين بلندش می‌كرديم، اگر رفيق بوديم،... راستی هميشه تكل كه می‌زد، از زمين بلندمان می‌كرد؛ اما چرا اين‌بار نه؟!... (جمعه ۱۸ آذر)

مراسم تشييع پيكر "محمدحسن قريب" در نكا در حال برگزاري است

مراسم تشييع "حسن قريب" در نكا برگزار شد

پيكر "حسن قريب" در خاك نكا آرام گرفت
"خاكم بر سر، اي كاش جاي تو بودم؛ برادر!"

مراسم تشييع "اسماعيل عمراني" در جيرفت در حال برگزاري است

مراسم تشييع پيكر "اسماعيل عمراني" در جيرفت برگزار شد

  كات - انتهای پيام

.....

 "برقراري ارتباط با مشترك مورد نظر، مقدور نمي‌باشد"

چهل روز گذشت؛ و تو هر روز، از قاب روي ديوار، صميمانه به من نگاه مي‌كني. چهل روز گذشت؛ و من هر شب، مرغابي و موريانه در خواب مي‌بينم. چهل روز گذشت؛ و چه لحظه‌هايي، چه فصلي، چه آوردگاه سختي!
راستي، آن‌جا كه هستي، روزي چندبار نماز مي‌خواني، روح آرامت، روزي چندبار "از سر شوق، سرفه‌اش مي‌گيرد"، روزي چندبار لبخند مي‌زني؟
تو در كجاي اين منظومه قرار گرفته‌اي كه اين‌قدر به ما نزديكي و ما، اين‌همه از تو دور؟!
ما كه اين‌جا بي‌قراريم؛ و روزي دست‌كم هفت‌بار مي‌گوييم: "لا حول و لا قوه الا بالله"، و يك اربعين است كه شبي يك‌بار مي‌خوانيم: "اذا وقعه الواقعه...".

راستي حسن! چند شب پيش كه در ساعت سحر مي‌خواستم با شهري با كوچه‌ها و خيابان ‌هاي مه‌گرفته تماس بگيرم، دفتر تلفن را كه باز كردم، در صفحه‌ي "ف و ق" آه از نهادم بلند شد و در صفحه‌ي روبه‌رويش - "ع و غ" - بهتم زد؛ "اسماعيل عمراني - جيرفت" و ياد آن‌روز ابتدايي پاييز كه قرار بود يك نفر چشم و گوش هوشيار ما بر يادگاران تمدن باستاني هليل‌رود باشد.

 

راستي حسن! حسن قريب! اين‌روزها مجبور شده‌ام به چند شاعر و نويسنده بگويم: يادت می‌آيد درباره‌ی آن عکس با هم صحبت می‌کرديم؟ يادت می‌آيد عکاسش همان حسن بود که اتفاقا قريب بود و نه غريب؟ همين حسن قريب است که درباره‌اش می‌گويند.

انتهای پيام

نظرات
لینک نوشته