تا آخر دنیا برایت می‌نویسم   

                 

                               http://taakharedonya.blogfa.com/

نظرات
لینک نوشته
   مشترك مورد نظر در دسترس نمی‌باشد   

 

می‌خواستم بقيه‌ی عمر رو تو كوير زندگی كنم و سالی يك‌بار برای پيرزن و پيرمرد صورت چروك آسمان‌دل، تو يكی از تكيه‌های كوچيك قديمي، نخل‌گردانی كنم؛ اما هرچی گريه كردم، دستامو بریدن و آوردنم خونه، پيش نوكيا، گفتن: باز قرصاتو نشسته خوردي؟!

حالا تهران رو وجود دوستام ممكن می‌كنه؛ دوستايی كه ازشون خواستم زياد باهام حرف نزنن، نصيحتم نكنن، فقط بذارن يه چرت بخوابم. 

مثل هر سال، برعكس همه‌ی پرنده‌ها، توفصل بهار كوچ می‌كنم و مسووليت وبلاگ قبلی رو از دوشم كه ترك برداشته، ساقط می‌كنم؛

 نمی‌دونم چرا درون هر دريچه‌ای و چاه و كوچه‌ای و هر وبلاگی كه سرك می‌كشم پيدات نمی‌كنم!

 

********************************************************************************

             نشسته از راست: خودم، مرضيه رسولی (همكار خوب آن سال‌ها).

             ايستاده از راست: معصومه لطفی (همكار محترم آن‌سال‌ها و همسر اين‌سال‌های

             اكبر بياتی)، علی مومنلو، محمد تاجيك و اميد شريف‌موسوي، تابستان ۸۱، اتاق گروه. 

نظرات
لینک نوشته
   23   

استادم گفت: توكل و همچنان سكوت كن؛

گفتم: ...اعوذ برب الناس، ملك الناس، اله الناس، من شر الوسواس الخناس.

 

**************************************************************************************

 

 

گفته بودم سر فرصت بنويسم كه هوا دلگير است

شهر بي‌چهره همان است؛ ولي ثانيه‌ها دلگير است

گفته بودم بنويسم كه شب از پنجره‌ها مي‌بارد؛

خانه از حس تو خالي است، تن سرد هوا دلگير است

صبح‌ها آينه و آب، نفس‌هاي تو را مي‌خواهند

عصرها نيستي و خانه‌ي من - خانه‌ي ما - دلگير است

عكس‌هاي سفر آخرمان لاي كتاب حافظ ،

فال امروز هم از اين‌همه تقدير خدا دلگير است

آن‌سوي آب همان بود كه در خاطره‌ها مي‌گفتند؟

اين‌‌حوالي همه‌جا و همه‌ي منظره‌ها دلگير است

اين‌طرف شهر، پر از سرب، پر از دود، پر از نامعلوم؛

اين‌طرف "خانه سياه است"، سياه است و يا دلگير است

(دی ۸۴)

نظرات
لینک نوشته
   ۲۲   

۰۰۴۴ الو! منچستر؟

تمام راه را بدون تو، بدون ارتباط دست‌هاي گرم تو، دويده‌ام

و روي برف سهمگين آخرين غروب، بي‌هدف‌تر از هميشه خط كشيده‌ام

نفس‌نفس‌زنان‌تر از مسافري در ازدحام برف و باد و خشم،

به‌ منتهاي دوردست‌هاي دور، گم‌ترين نهايت شب زمين رسيده‌ام

به‌شوق كورسوي محو و احتمال لرزش چراغ كلبه‌اي در انتهاي قطب،

سقوط پيكر عظيم مرگ را به خاستگاه انجماد و گور يخ كشيده‌ام

- ستاره‌هاي قطبي هزارهاهزارساله هم در اين فضاي زمهرير سخت،

به سرنوشت من رسيده‌اند؛ سرنوشت من كه اعتراف مي‌كنم، "بريده‌ام" -

‌نفس‌زنان رسيده‌ام به عرصه‌اي كه سوت‌وكور و خالي از تنفس تو است

مدام داد مي‌زنم تو را؛ كه يك‌هزار سال آزگار مي‌شود نديده‌ام

رسيدم و به التهاب و گريه هر طرف دويدم و در اوج بي‌قراري و جنون،

تو را درون هر دريچه‌اي و چاه و كوچه‌اي صدا زدم كه "هاي، نور ديده‌ام!

منم كه مست مست، ميهمان هر شبت. ببين كه تا سحر هنوز وقت مانده است

مسيح چرك‌پيرهن! منم، مسافر غريب گم‌شده، كه پشت در تكيده‌ام"

 (شهريور تا آذر ۸۴)
نظرات
لینک نوشته

   دو سال است كه روزها اين‌قدر سخت مي‌گذرند...   

سلام خاطره، سلام خاطره، سلام خاطره‌ي دور!

پس از سلام و احوال‌پرسي، ملالي نيست به‌جز دوري ديدار شما، كه هرچه اميد دارم، اما انگار به‌زودي زود، تازه نخواهد شد.

دو سال گذشت؛ دو سال سخت در زمين.

دو سال گذشت و ديگر زرند، حسن قريب را نخواهد ديد و حسن قريب، هيچ زمين‌لرزه‌اي را. دو سال گذشت و ديگر اسماعيل عمراني نيست كه نخل‌هاي بي‌سر؛ اما باردار بم را جار بزند.

دو سال گذشت و اين روزها چقدر سخت مي‌گذرند!

اين روزها كه اين‌قدر سخت مي‌گذرند، هيچ سگ ولگردي را نمي‌بينم، هيچ كرم لزجي را نمي‌شنوم و هيچ موريانه‌اي را حس نمي‌كنم.

اين روزها كه اين‌قدر سخت مي‌گذرند، چقدر! ليوان مي‌شكنم؛ وقتي كه مي‌خواهم آب بخورم، وقتي كه به ياد تو مي‌افتم.

راستي اين روزها كه اين‌قدر سخت مي‌گذرند، هيچ رودخانه‌ي آب شيريني از كنار حياط خانه‌مان نمي‌گذرد، در هيچ عصر تابستاني، آبشار گيسوانت را بر باغچه نمي‌باري، هيچ هندوانه‌اي سرخ و شيرين نيست و در هيچ شب زمستاني، تخمه‌ي آفتابگردان به دلم نمي‌چسبد. همه چيز طعم و رنگ خاك گرفته است.

اين روزها كه اين‌قدر سخت مي‌گذرند، ديگر عاشق دختر همسايه نمي‌شوم؛ تبار من هيچ جشن و پاي‌كوبي را به‌خاطر ندارد، چراغ‌هاي ياقوتي قرمز و سبز و آبي هم رنگ خاك گرفته‌اند، و طعم كافور و بغض، تنها در خميازه‌هاي من استراحت مي‌كنند.

اين روزها كه اين‌قدر سخت مي‌گذرند، هنوز هم جويندگان طلا حلقه‌ي ازدواجت را در گل و لاي هيچ رودخانه‌اي نيافته‌اند. هليل‌رود، خشك خشك است؛ با طعم و رنگ خاك و خاك.

اين روزها كه اين‌قدر سخت می‌گذرند، از دو كوچه آن‌طرف‌تر - مدام، وقت و بی‌وقت - ترانه‌ی تلخي به گوش می‌رسد:

عيده و امسال، عيدی نمی‌خوام؛ به‌جای عيدي، عزيزم! من تو رو می‌خوام

عيده و امسال، عيدی ندارم؛ گذاشتی رفتی عزيزم!...

اين روزها چه‌قدر سخت می‌گذرند!

اين روزها كه اين‌قدر سخت مي‌گذرند.

 

نظرات
لینک نوشته
   خبرت هست كه ديگر خبر از خويشم نيست؟   

فردا چهارشنبه است؛ بر فراز كدام ابر فوتبال بازی كنيم؟ اين‌بار حتما گل می‌زنم؛ مرده شدم بس‌كه گل زدي!

                               

 ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

امان بده برادر؛ امان بده؛ امان بده تا سلام كنم. گريه امانت را ربوده؟ هق‌هق قرار از تو گرفته؟ غربت دستت را کوتاه کرده و دلت را نه؟ فاصله جگرت را سوزانده؟ نفست گرفته؟ يادت می‌آيد می‌گفتی اگر يك مو از سر اين بچه‌ها كم شود، می‌ميرم؟

گفتی ما چه می‌كشيم؟ ما هيچ؛ ما تيتر می‌زنيم: مراسم تشييع پيكر حسن قريب در حال برگزاری است، مراسم تشييع پيكر اسماعيل عمرانی برگزار شد، قوی پرسوخته‌ی ايسنا در خاك نكا آرام گرفت،... همين بس است برای آن‌كه بدانی چه می‌كشيم.

- راستی چه كسی از نامزد حسن دل‌جويی می‌كند؟ -

- اصلا كسی به فكرش رسيد كه آرزوهايش را از روی زمين جمع كند؟ -

گفتی ما چه كرديم؟ ما همه‌كار كرديم؛ خيالت راحت؛ همه‌ی حق رفاقت را به‌جا آورديم؛ مثل اسب دويديم، التماس كرديم، فرياد زديم، از روی ديوار بيمارستان پريديم، در زنده‌ها به‌دنبالش گشتيم، در مرده‌ها جست‌وجو كرديم؛ ولی آخر سر هم هيچ غلطی نتوانستيم بكنيم. بين آن‌همه تاول سوخته نتوانستيم هيكل هم‌بازی چهارشنبه‌هايمان را كه هميشه لخت بازی می‌كرد، بيابيم. ديگر مويی نمانده بود كه تن پرمويش را بشناسيم. از كجا معلوم بود كه اين دست سوخته دست امين اوست؛ يا نه، از كجا معلوم بود كه ... نگاهی نمانده بود كه به‌دنبال نوع نجيبش بگرديم، دل و روده‌اش را هم كه نمی‌شناختيم. خلاصه هيچ غلطی نتوانستيم بكنيم؛ جز گريه كردن. ما رفاقت نكرديم كه! اگر رفيق بوديم، آن دو دقيقه‌ی آخر، دستانش را در دستان ما گره می‌كرد؛ ما رفيق نبوديم كه؛ اگر رفيق بوديم، از زمين بلندش می‌كرديم، اگر رفيق بوديم،... راستی هميشه تكل كه می‌زد، از زمين بلندمان می‌كرد؛ اما چرا اين‌بار نه؟!... (جمعه ۱۸ آذر)

مراسم تشييع پيكر "محمدحسن قريب" در نكا در حال برگزاري است

مراسم تشييع "حسن قريب" در نكا برگزار شد

پيكر "حسن قريب" در خاك نكا آرام گرفت
"خاكم بر سر، اي كاش جاي تو بودم؛ برادر!"

مراسم تشييع "اسماعيل عمراني" در جيرفت در حال برگزاري است

مراسم تشييع پيكر "اسماعيل عمراني" در جيرفت برگزار شد

  كات - انتهای پيام

.....

 "برقراري ارتباط با مشترك مورد نظر، مقدور نمي‌باشد"

چهل روز گذشت؛ و تو هر روز، از قاب روي ديوار، صميمانه به من نگاه مي‌كني. چهل روز گذشت؛ و من هر شب، مرغابي و موريانه در خواب مي‌بينم. چهل روز گذشت؛ و چه لحظه‌هايي، چه فصلي، چه آوردگاه سختي!
راستي، آن‌جا كه هستي، روزي چندبار نماز مي‌خواني، روح آرامت، روزي چندبار "از سر شوق، سرفه‌اش مي‌گيرد"، روزي چندبار لبخند مي‌زني؟
تو در كجاي اين منظومه قرار گرفته‌اي كه اين‌قدر به ما نزديكي و ما، اين‌همه از تو دور؟!
ما كه اين‌جا بي‌قراريم؛ و روزي دست‌كم هفت‌بار مي‌گوييم: "لا حول و لا قوه الا بالله"، و يك اربعين است كه شبي يك‌بار مي‌خوانيم: "اذا وقعه الواقعه...".

راستي حسن! چند شب پيش كه در ساعت سحر مي‌خواستم با شهري با كوچه‌ها و خيابان ‌هاي مه‌گرفته تماس بگيرم، دفتر تلفن را كه باز كردم، در صفحه‌ي "ف و ق" آه از نهادم بلند شد و در صفحه‌ي روبه‌رويش - "ع و غ" - بهتم زد؛ "اسماعيل عمراني - جيرفت" و ياد آن‌روز ابتدايي پاييز كه قرار بود يك نفر چشم و گوش هوشيار ما بر يادگاران تمدن باستاني هليل‌رود باشد.

 

راستي حسن! حسن قريب! اين‌روزها مجبور شده‌ام به چند شاعر و نويسنده بگويم: يادت می‌آيد درباره‌ی آن عکس با هم صحبت می‌کرديم؟ يادت می‌آيد عکاسش همان حسن بود که اتفاقا قريب بود و نه غريب؟ همين حسن قريب است که درباره‌اش می‌گويند.

انتهای پيام

نظرات
لینک نوشته
       

"جايزه‌ي شعر خبرنگاران" به‌صورت ساليانه برگزار مي‌شود.

نخستين دوره‌ي اين جايزه كه ازسوي اهالي رسانه‌هاي مكتوب و الكترونيكي، در سال 85 اهدا خواهد شد، تمامی كتاب‌هاي شعر منتشرشده به زبان فارسي را كه براي نخستين‌بار در سال 84 و در داخل كشور منتشر شده باشند، مورد داوري قرار مي‌دهد.

داوران اين جايزه‌ي ادبي از ميان خبرنگاران و كساني‌كه به‌نوعي با مطبوعات، خبرگزاري‌ها و رسانه‌هاي ديگر همكاري مستمر دارند، انتخاب شده‌اند كه عبارتند از: محمدهاشم اكبرياني، عليرضا بهرامي، محمدحسين عابدي، سپيده جديري و پوريا گل‌محمدي.

طبق اعلام، شاعران و ناشران علاقه‌مند به شركت در "جايزه‌ي شعر خبرنگاران" كه حوزه‌هاي نو و كلاسيك را شامل مي‌شود، مي‌توانند اثر خود را در پنج نسخه به دبيرخانه‌ي اين جايزه به نشاني صندوق پستي 1344-14155 ارسال كنند.

محمدهاشم اكبرياني - دبير جايزه - با بيان اينكه از ديدگاه‌هاي ديگر همكاران مطبوعاتي و رسانه‌يي نيز درباره‌ي نحوه‌ي برگزاري اين جايزه استفاده خواهد شد، از برگزاري برنامه‌هاي جانبي ازجمله نشست‌هاي عمومي با مشاركت شاعران، در زمينه‌ي بررسي معيارهاي داوري، وضعيت كتاب‌هاي رسيده و... خبر داد.

او همچنين گفت: سعي خواهد شد در همه‌ي امور مربوط به جايزه، نسلي كه تازه به اين وادي گام گذاشته است، مشاركت جدي و فعال داشته باشد.

نظرات
لینک نوشته
   ۲۱   

به كوچه‌مان بسپاريد خاطرش باشد

هميشه در تب و تاب مسافرش باشد

به كوچه‌مان بسپاريد مادرم تنهاست

اگر كه شد، پسر حي و حاضرش باشد

به شهرمان برسانيد راه ما دور است

به فكر نام جديد معابرش باشد

پس از سلام، بپرسيد كوچه مشتاق است

كه نام كوچك من از مفاخرش باشد؟

پس از سلام بگوييد: ”روزگار غريب“

خدا كند كه نفس‌هاي آخرش باشد

به خانه‌مان نرسيديد، نامه بنويسيد:

در انتظار شكوه معاصرش باشد

پلاك ۲۹م، هشت متري شرقي؛

به نامه‌بر بسپاريد خاطرش باشد

(تير 84)

نظرات
لینک نوشته
   ۲۰   

دو استخوان و يك پلاك، انتهای ماجرا

و شايد انتهای ماجرا نه، ابتدای انتها

دو تكه استخوان و خاك؛ سهم عشق از تو شد

تمام خاطرات دور، كل اعتبار ما

به مقصد تو در جنوب، ضلع غربی زمين

هزار نامه پست شد - پر از گلايه و دعا

گلايه از نيامدن و سال‌های انتظار

دعا برای آمدن، برای ديدن شما

هزار بار زنگ در، هزار بار اضطراب

هزار نامه بازگشت - در مدار روزها

چه روزهای ممتدي، چه انتظار مبهمي!

خدای من كه عاشقي، خدای من! ببين مرا

دوباره زنگ و اضطراب، و نامه نه، كه نام تو

و بازگشت ديگری در ابتدای انتها

(خرداد ۸۴)

نظرات
لینک نوشته
   نا‌مه‌ای   

باسمه تعالي

جناب آقاي خاتمي ؛ رييس جمهور عالي‌قدر

پيرو دو نوبت گفت‌وگو و پي‌جويي انجام‌شده و تاكيد مؤكد حضرت‌عالي بر ارايه‌ي مكتوب موضوع پس از بررسي كارشناسانه، به استحضار مي‌رسانم كه مساله‌ي مورد بحث ـ نحوه‌ي مميزي كتاب ـ گويا بر مبناي مصوب جلسات 147 ، 148 و 149 مورخ 6 و 13 و 20/02/67 شوراي عالي انقلاب فرهنگي به رياست رييس جمهور وقت انجام مي‌شود. هدف اين مصوبه، ”اعتلاي فرهنگ، ارتقاي سطح دانش و تعميق مباني و ارزش‌هاي انقلاب با تامين آزادي نشر كتاب، حفظ حرمت و حريت قلم، حراست از جايگاه والاي علم و انديشه و تضمين آزادي تفكر در جامعه اسلامي” عنوان شده است.

اين مصوبه‌ي مرجع همچنين تصريح دارد كه ”كتب و نشريات طبق اصل ‌24 قانون اساسي در بيان مطالب آزادند” ، ”دولت و همه‌ي اركان حكومت موظف‌اند كه براساس قانون از حريم آزادي كتب و نشريات مجاز حمايت كنند” ، ”تلاش براي افزايش آگاهي‌هاي ديني، علمي، سياسي، اقتصادي، هنري، تاريخي، اجتماعي و نظاير آن در سطح عموم و انتشار كتاب و نشريه به اين منظور، از حقوق افراد ملت است و هيچ مقام رسمي و غيررسمي نمي‌تواند با اعمال فشار، انتشار يا عدم انتشار كتب و نشريات مجاز را باعث شود ” ، ”تلاش در جهت انتشار كتب مفيد براي نشر انديشه‌ها و تعالي افكار و رشد فكري در جامعه و مقابله‌ي فكر با فكر و تقويت روح نقادي و برخورد آزادانه و منطقي آرا و نظريات در اداي وظيفه‌ي امر به معروف و نهي از منكر و آزادي و استماع اقوال و اتباع احسن و مالاف كشف نظر صحيح، حق طبيعي هر فرد از افراد ملت است” و ”تدوين و اجراي سياست‌هاي هدايتي و حمايتي نظام جمهوري اسلامي ايران درخصوص كتاب و نشريات، بايد به نحوي باشد كه اهل قلم را به تاليف و انتشار كتابهاي متناسب با نيازهاي جامعه‌ي امروز در جهت اهداف و اصول تشويق و ترغيب نمايد”.

اما در تمام اين مصوبه، تنها در بخش نظارت بر نشر كتاب‌هاي كودك و نوجوان تصريح شده است كه ”محتواي اين كتب قبل از چاپ و نشر با فرهنگ اسلامي و ايراني و اصول صحيح تربيتي تطبيق داده شود”.

با اين اوصاف، همان‌گونه كه شفاهي به عرض رسيد، نحوه‌ي مميزي و مراحل صدور مجوز نشر در حال حاضر به‌گونه‌اي است كه روز به روز حلقه‌ي دفع نخبگان و فرهيختگان جامعه را گسترش داده، نارضايتي مزمن را هرچه بيشتر در ميان اهالي فرهنگ ـ از هر طيف و خط فكري ـ رواج مي‌دهد. قطعا استحضار داريد كه مميزي كتاب هم‌اكنون به نحوي ”غير رسمي” ، ”سليقه‌يي” و در عين حال ”ايجابي” و ”سلبي” صورت مي‌گيرد كه نتيجه‌ي اين اعمال نظر سليقه‌يي، جامعه‌ي نشر را با تناقض‌هاي آشكاري مواجه ساخته است كه از نبود معيار و ميزان مشخصي در اين زمينه حكايت دارد.

اين در حالي است كه اين شيوه‌ي اعمال نظر كاملا غير رسمي، ميراثي از دولت‌ها و به‌ويژه دولت پيشين است كه البته در چند هفته‌ي گذشته، متوليان اصلي آن اذعان داشته‌اند كه ”امروز بعضي از مميزي‌ها و سانسورها بي‌اثر شده و يا اثر معكوس دارد و منطق حكم مي‌كند كه صاحبان فرهنگ و هنر نگذارند منافع ملت به خطر بيفتد” ، ”دولت حق مميزي ندارد” و ”مميزي كتاب بايد ضابطه‌مند شود”؛ كه خود بر ناصواب بودن اين روش تاكيد دارد.

حال چنين انتظاري نيست كه مجموعه‌ي اصلاح‌گر تحت رياست و مديريت حضرت‌عالي در مدت ‌زمان باقي‌مانده، نسبت به تصحيح اين روند ناصواب همت گمارد و اقدام كافي انجام دهد، اما با اين حال از شما به‌عنوان دولتمردي فرهيخته كه درايت و سعه‌ي صدر ويژه‌ي انديشمندان مشرق‌زمين را در جهان كنوني به اثبات رسانده است، انتظار مي‌رود كه به‌ويژه با توجه به شرايط موجود، از تاييد اين شيوه‌ي اجرايي در مراجع عالي همچون كابينه‌ي دولت و شوراي عالي انقلاب فرهنگي، تبري جسته، بستر ذهني را براي تاكيد بر لزوم تغيير اين‌گونه روش‌ها در دولت جديد فراهم سازيد. بديهي است كه تاكيد بر نكته‌ي يادشده و نيز خلاء‌هاي قانوني احتمالي موجود، با توجه به نگراني‌هاي اهل فرهنگ از افق پيش رو، به‌ويژه در فضاي اظهارنظرهاي متناقض اين ايام، ضروري مي‌نمايد.

                                                                                          ارادتمند               

                                                                                  عليرضا بهرامي ـ شاعر

                       

                         http://www.mehrnews.com/fa/NewsDetail.aspx?NewsID=202892    

                                       http://www.atiban.com/article.aspx?id=22

                                  http://www.hambastegidaily.com/main/05.pdf   

                                                                    http://www.louh.com/ 

                http://www.isna.ir/Main/NewsView.aspx?ID=News-552286   

                                                              http://www.hamshahri.net            

       http://www.jamejamdaily.net/shownews2.asp?n=94296&t=book 

                                                                http://www.hosban.com/           

                  http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=8404130273
نظرات
لینک نوشته
   ۱۹   

مثل كافور خيس در لوله‌ی فاضلاب

 

“سلام!” ، “حال شما؟” … طبق عادتي دو سه سال است 

كه ارتباط من و تو، همين سلام و سؤال است

سلام! حال شما؟ راستي چه صبح سياهي!

همان كه شايعه مي‌گفت؛ فصل، فصل زوال است

سلام‌هاي دم صبح، بدترين لحظاتند

كه بدترين لحظاتم، جهان به سبك رئال است

دوباره پنجره‌اي رو به ازدحام خيابان؛

و فوج رهگذران، سال‌هاست طبق روال است

چه ابرهاي عقيمي! چه شاخه‌هاي صبوري!

هزار بار نگفتم بهار بي‌تو محال است؟

خبر رسيد كه امسال، هيچ دلهره‌اي نيست

ولي به‌گفته‌ي تقويم، سال، سال شغال است

(ارديبهشت ۸۴)

نظرات
لینک نوشته
   ۱۸   

با برگ؛ در تلاقي پاييز و ناودان

 

محو نگاه نافذ باران كه مي‌شوم،

در گيرودار باد، پريشان كه مي‌شوم،

حتا سكوت پنجره هم شعر كاملي است

در امتداد كوچه غزل‌خوان كه مي‌شوم.

 

سمت غروب شهر، سر كوچه‌ي جنون

مجنون رفت‌وآمد يك آن كه مي‌شوم،

آوازهاي خاطره‌ام تازه مي‌شوند

آوازخوان گنگ خيابان كه مي‌شوم.

 

محو نگاه نافذ باران شدن كم است؛

مبهوت بي‌قراري بوران كه مي‌شوم،

مثل تمام پنجره‌ها گريه مي‌كنم

مثل بهار، عين زمستان كه مي‌شوم.

 (فروردين 84)

نظرات
لینک نوشته
   ۱۷   

از بس‌كه فعل جمله‌ي من دير مي‌شود

فعلن كه تا دوباره نفسگير مي‌شود

فعلن که باز قيد زمان صبر می‌کند

فاعل كنار حرف روي پير مي‌شود

با را ي ربط، فاصله پيوند مي‌خورد

از هرچه ــ (خط معترضه) سير مي‌شود

مفعول عشق، جزو اضافات بيخودي است؛

در نيمه‌هاي جمله زمينگير مي‌شود

وقتي تمام قافيه‌ها بسته مي‌شوند،

فرصت براي شعر شدن دير مي‌شود

در انتهاي بيت، پر از حس كهنگي؛

در انتهاي بيت، چه دلگير مي‌شود!

فعلن كه تا دوباره نفسگير مي‌شود

فعلن. (كه تا دوباره نفسگير مي‌شود)

(فروردين 84)

نظرات
لینک نوشته
   امان‌نامه   

امان از آتش و پاي برهنه*

امان از غربت و تلخی صحنه

از اينجا تا به مسجد، پشت در پشت،

امان از اين‌همه جلاد و شحنه

 

امان از شهوت و حرص تسلط*

امان از اين‌همه پيدايش بت

از اينجا تا به مسجد، پشت در پشت،

امان از مردمان بي‌تفاوت

 

امان از ياغيان پست غدار

امان از قوم بي‌مقدار دين‌دار

از اينجا تا به مسجد، گريه كردم:

از اين اميدواري دست بردار!

 

امان از ناكسان عهدبسته!

امان از حرمت بيت شكسته

از اينجا تا قيامت، بغض تلخي است؛

امان از غيرت و دستان بسته

(اسفند 83) - كمي دست‌كاري‌ش كردم خرداد ۸۵، شايد حتا بشود چارپاره‌اش پنداشت ديگر!

 

*در انتخاب قافيه‌های دو بند نخست اين دوبيتی‌ها، كمی خارج از عادت، و تؤام با اغماض، رفتار شده است. رد كلی هم‌قافيه بودن “برهنه” با “صحنه” و “شحنه”، و “تسلط” با “بت” و “بی‌تفاوت” را ـ مگر در موراد آسيب‌رسان ناشی از تكرار آزاردهنده، كه اميدوارم اينجا نباشد ـ نمی‌توانم بپذيرم. هرچند آنگاه اين نکته محل چالش خواهد شد که وقتی تنها اختلاف املای حرف‌ها، دو واژه را هم‌قافيه می‌سازد، تكليف چه خواهد بود؟ هرچند که اين هم توجيه دارد!

 

                 alirezabahrami1383

 

 

نظرات
لینک نوشته